سبزِ فسفری

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
آورده است وعده ی پاییز دیگری
ویرانه های خانه من ایستاده اند
چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری
تا مرگ، یک پیاله فقط راه مانده است
کی می رسد پیاله ی لبریز دیگری
آتش بزن مرا که به جز شاخه های خشک
باقی نمانده از تن من، چیز دیگری
تهران و تلخکامی من مانده است! کاش
تبریز دیگری و شکرریز دیگری
فاضل نظری
تپش اول:ناک اوت در روز بندگی!
خسته شده بودی ،روزها پشت در بسته مانده بودی، خیلی در زده بودی اما خبری نشده بود،شده بودی یک مرده ی متحرک،انسانی که روح نداشت انگار!
نمی دانستی چکاری باید بکنی دیگر!انتظار طولانی کسل ودلمرده و عصبیت کرده بود،بارها تلاش کردی اما نتیجه ای نداشت،بارها دست به دامان پاکان هستی شدی اما...نمی فهمیدی،درک نمی کردی،خیلی ادعایت می شددر بندگی،در مومن بودن،خیلی دم از خدا می زدی،همیشه اما یک جای خالی در اعماق وجودت بود،یک "چرا "که مثل خوره به جانت افتاده بودو توان خلاص شدن از آن را نداشتی،حس بدی داشتی:"یعنی واقعن در آن دستگاه عریض و طویل،یک جای کوچک برای تو نیست؟!"
نبود...3090روز نبوداما وقتی شد...خدا آنچنان کیش و ماتت کرد که هنوز از بهت آن خارج نشده ای...ضربه ی نهایی وارد شده بود،یک ضربه ی کاری؛کار تمام شده بود:"ناک اوت در روز بندگی"!
.........................................................................................................................................
پی نوشت:پسرم محمد مهدی بعد از 3090روز انتظار،در 26آبان 1389،در عید سعید قربان به دنیا آمد...
بدجور ناک اوت شده ام...نه؟!
امید
..............................................................................................................................................
واما بعد...باید خدمت دوستان و عزیزان وبلاگی ام عرض کنم که حال بنده به لطف خدا خوب است،چند ماه پیش از این،قلب نازنین ادا و اطوار در آورد و سه هفته ای صاحبش را بیمارستان و خانه نشین کرداما به لطف خداوند وبا توجه به آنزیوگرافی که صورت گرفت،ظاهرن چیز خاصی نبوده،خیالتون راحت...فعلن هستیم!

عاشورا هر روز در درونمان اتفاق می افتد
خدا کند حسین(علیه السلام) دلمان را به یزید
نفس نفروشیم.
از یک درد شروع شد...داستان یک سفر...سفر تا عمق اضطراب و تشویش و ...سفری که به من فهماند که خدا هنوز تا عمق جانم نفوذ نکرده است...متاسفانه!
جمعه-90/5/7
درد از دست چپم شروع شد رفت تا قفسه سینه تا پشت...شب،شب درد بود و بیداری تا صبح!
یکشنبه-90/5/9
با پای خودم راهی اورژانس شدم،فکرش را نمی کردم که این رفتن آغاز یک سفر است برای من...!در انتهای شب در بخش سی سی یو بستری شده بودم،سفری که تا شب پنجشنبه در این بخش ادامه داشت...
پنجشنبه-90/5/13
حالم بهتر شده...منتقل می شوم به بخش...پست سی سی یو!انهم شبانه...مریض بد حال دارد بخش سی سی یو!
شنبه-90/5/15
مرخص می شوم و می آیم خانه،اما باید پیگیری کنم...برای فردا وقت می گیرم...
یکشنبه-90/5/16
معلوم می شود که باید آنژیو گرافی بکنم...نوبت داده می شود برای شنبه هفته ی بعد... این داستان ادامه دارد...
واما بعد...
یک هفته فرصت خوبی بود برای سفر به اعماق زندگی...به جاهایی که روز مرگی آنها را از من،ما،گرفته است،به گذشته فکر کردم و به خودم که چگونه در سطح زندگی مانده ام...و اینکه چقدر زندگی ما بی عمق است،واینکه اگر خلاص شوم از این تخت،سعی می کنم،به عمق برسم...آنجایی که خدا فقط ورد زبان نباشد. امید

چه رازی است در آن چشمهای مشکی رنگ که غنچه ی پیشانی را بر گلستان سجاده کاشت و ابر چشمانم پر از باران شد...باریدنی بر کویر تشنه ی تنهایی که سالها منتظر نمی از ابرهای عاشقانه ی دوست بود...!
چه رازی است در آن چشمهای مشکی رنگ که به محض تلاقی چشمها؛مهتاب که نه...آفتابی بر آسمان شب زندگیم طلوع کرد و انوارش را تا اعماق تاریک وجودم تاباند و روشن کرد گوشه های ظلمانی قلبم را...که سالها بود نوری به آن نرسیده بود...!
راز چشمان تو...عیان شد در روز ناباوری...روز نشانه؛روز لطف های نیکرانه...و من در دریای چشمانت غرق شدم؛در چشمانت خدا جاری است!
امید
آن شب مهتابی یادت هست،من و تو میهمان تولد ستاره بودیم و تلاقی چشمهایمان در فضایی سبز فسفری باعث فرو ریختنم شد؛چشمهایت اقیانوس بود و من احساس کردم قطره ای بیش نیستم در انبوه اقیانوس...!
چه رازی هست در چشمهایت که پس از آن تلاقی در شب تولد ستاره؛همیشه و همیشه با من است و برق می زند به روشنایی آفتاب در حال طلوع...!
چه رمزی است که کهنه نمی شود روشنای چشمهایت...؟!
من در میان تمامی حجابها و تاریکیها وظلمتها؛سوسوی چشمهایت را با تمام وجود احساس می کنم و مسحور نگاه روشن تو هستم هنوز...می دانم کماکان مبهوت و مسحور چشمهایت خواهم ماند...
تا ابد
تا همیشه!
...........................................................................................................................................
پ.ن:دعایمان کنید...شاید...ثانیه های تنهایی ما رنگ و بوی آشنایی به خود بگیرد...
امید

«درد »پشیمان شد از بوجود آمدن،وقتی ابرها را می پیمود،وقتی در رگ هستی جاری بود،به چشمان خویش می دید که جهان درد می کشد از درد کشیدنش...!
«سرخی »هیچگاه رویش نشد فریاد کند که من نمی خواهم باشم،نمی خواهم بعد از این روی هیچکس را نوازش کنم...بعد از آن طوفان دستها و ذرات که تا انتهای هستی به پرواز در آمدند...!
گلی در روشنای شب عطر افشانی می کند،نگاهش خسته هست و تنش درد و دلش باران...ابری هست که تا ابدیت میرود و عطر باران می پراکند به تن تفتیده و لجن گرفته ی روزگار...نوری است که تا منتهای تاریکی تا اعماق آن می رود و تاریکترین نقطه های هستی را نورانی میکند...نورانی...نور...
امید
بنده که با گذشت سالها از این اتفاق هنوز در شوک هستم،هر موقع به یاد این موضوع می افتم،جمله ی معروف سالار شهیدان به ذهنم خطور می کند بی اختیار...
اگر دین ندارید،لااقل آزاده باشید...
انتظار ندارم همه ی مردم به معصومین معتقد باشند...اما انتظار بیجایی نیست که حداقل احترامشان را نگه داریم!
باید بگویم هنوز از شوک خارج نشده ام بعد این سالها...اگر چه آن زندگی هم متلاشی شده باشد!
فاطمه (س)را بشناسیم...نه به خاطر اینکه دختر پیامبر خدا(ص)ست...همسر علی(ع) است...مادر حسن و حسین(علیهما السلام) است و...برای اینکه فاطمه (س)فاطمه(س) است...!
ایام شهادت بی بی دو عالم تسلیت باد...
امید
وقتی بعد از مدتها به سبز فسفری سر زدم،به محض دیدن وبلاگم چهره ام شد این:![]()
وقتی از شوک خارج شدم،از دلتنگی وبلاگم شدم این:![]()
وقتی هم که فهمیدم بلاگفا خودش قالب نازنینم را گم کرده،اینجوری شدم اونوقت:![]()
به هر حال عوض شدن قالب وبلاگم از سبز فسفری به آبی آبی کار خود بلاگفاست نه بنده!![]()
حالا هم دارم دنبال قالبم می گردم،اگه پیداش کردین،ممنون می شم،خبرم کنین![]()
یا حق
امید
..................................................................................................................................
پ.ن:به لطف یکی از دوستان قالب پیدا شد،ضمن تشکر از ایشان...پست بالا خود به خود منتفی شده است...!
سپاسگزارم!
| Design By : Night Melody |



